در دیارشان خشکسالی شده بود. سراغ پدر رفتند تا برای آمدن باران دعا کند. پدر اما آنها را به سوی پسر هدایت کرد.
پسر برایشان دعا کرد و باران گرفت.
پس از باریدن باران و سیراب شدن زمینهایشان و خودشان سراغ پسر آمدند و گفتند: باشد تا بتوانیم تلافی کنیم. و نامردها عجب هم تلافی کردند.
کوفیان! روی هر چه زغال بود را سفید کردید.
.......................
و ای جناب حرمله!
چه هدف جذابی ست گلوی یک کودک شش ماهه. نه؟
دمت گرم که کوفیان را روسفید کردی.
جای پای تو ()گور پدر ترافیک
ببار باران؛ که طراوتت برای عالمی بس است.
اما با سقفهایی که هنگام باریدن باران - همانند صاحبخانه- گریه می کنند چه باید کرد؟
با چکمه های سوراخ چه باید کرد؟
چه باید کرد؟
جای پای تو ()می توانند آنچه در غدیر گذشت را انکار کنند.
می توانند " من کنت مولا فهذه علی مولا " را انکار کنند.
می توانند" الیوم اکملت لکم دینکم" را انکار کنند.
می توانند ولایت علی(ع) و آلش را انکار کنند.
اما با نور ولایت و امامت چه خواهند کرد؟ ....... که این نور نه خاموش شدنی است و نه فراموش شدنی.- که وعده ی خدا حق است.
............................................
عاشقان! عیدتان مبارک.
که آقایمان؛ مولایمان شده است.
جای پای تو ()گاهی

و گاهی

بادکنک ها را می بینی؟ سنگینی شان را بر دوشهای خسته ی پیرمرد احساس می کنی؟ ... نمی دانم می فهمی یا نه که پیرمرد دیگر طاقت اینهمه سنگینی را ندارد. ...
پیرمرد اما حنجره ای ندارد که بغضش را بشکند.
نباید که نامم نهند آدمی
جای پای تو ()بگذارید وبگذرید
ببینید و دل مبندید
چشم بیاندازید و دل مبازید
که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت.(1)
اما دیدم و دل بستم . چشم انداختم و دل باختم ...... که فراموش کردم این گذاشتن و گذشتن را . این حقیقت بی تغییر را ( که خواهم مرد). که این رفتن دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه ... و مرگ را برای همسایه پنداشتم و درد را برای رقیب. ... زندگی را اکسیری جاودان یافتم و مرگ را خیالی باطن ..... و هنوز هم در توهمات خود بیگانه ام با حقیقت هستی. بیگانه ام با این حقیقت که: خواهم مرد. و در ملحفه پیچ چند متر کفن خواهم رفت.
.... (1) حدیث از امام علی (ع)
جای پای تو ()مرد(1) خسته بود. خسته از دست دنیا و آدمهاش. خسته از دست آدمها و دنیاهاشان.
و غمی داشت، به وسعت 30 سال. به وسعت از دست دادن بانوی پهلو شکسته ای که تمام دلخوشی اش بود.
مرد خسته بود و شکسته. ....................
از غروب قرار نداشت. تمام شب را نماز خواند. و مانند مسافری که دلواپس جاماندن از قطار باشد، دلشوره ای عجیب در دلش آشوب می کرد.
و چقدر شیرین بود ضربه ی شمشیر بر فرقش که فریاد زد : " فزت و رب الکعبه "" .
...........................
(1) مرد عدالت؛ مرد دین؛ مرد جنگ؛ مرد مهربانی؛ مرد ...
جای پای تو ()