در دیارشان خشکسالی شده بود. سراغ پدر رفتند تا برای آمدن باران دعا کند. پدر اما آنها را به سوی پسر هدایت کرد.
پسر برایشان دعا کرد و باران گرفت.
پس از باریدن باران و سیراب شدن زمینهایشان و خودشان سراغ پسر آمدند و گفتند: باشد تا بتوانیم تلافی کنیم. و نامردها عجب هم تلافی کردند.
کوفیان! روی هر چه زغال بود را سفید کردید.
.......................
و ای جناب حرمله!
چه هدف جذابی ست گلوی یک کودک شش ماهه. نه؟
دمت گرم که کوفیان را روسفید کردی.
جای پای تو ()