بگذارید وبگذرید
ببینید و دل مبندید
چشم بیاندازید و دل مبازید
که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت.(1)
اما دیدم و دل بستم . چشم انداختم و دل باختم ...... که فراموش کردم این گذاشتن و گذشتن را . این حقیقت بی تغییر را ( که خواهم مرد). که این رفتن دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه ... و مرگ را برای همسایه پنداشتم و درد را برای رقیب. ... زندگی را اکسیری جاودان یافتم و مرگ را خیالی باطن ..... و هنوز هم در توهمات خود بیگانه ام با حقیقت هستی. بیگانه ام با این حقیقت که: خواهم مرد. و در ملحفه پیچ چند متر کفن خواهم رفت.
.... (1) حدیث از امام علی (ع)
جای پای تو ()مرد(1) خسته بود. خسته از دست دنیا و آدمهاش. خسته از دست آدمها و دنیاهاشان.
و غمی داشت، به وسعت 30 سال. به وسعت از دست دادن بانوی پهلو شکسته ای که تمام دلخوشی اش بود.
مرد خسته بود و شکسته. ....................
از غروب قرار نداشت. تمام شب را نماز خواند. و مانند مسافری که دلواپس جاماندن از قطار باشد، دلشوره ای عجیب در دلش آشوب می کرد.
و چقدر شیرین بود ضربه ی شمشیر بر فرقش که فریاد زد : " فزت و رب الکعبه "" .
...........................
(1) مرد عدالت؛ مرد دین؛ مرد جنگ؛ مرد مهربانی؛ مرد ...
جای پای تو ()