مرد(1) خسته بود. خسته از دست دنیا و آدمهاش. خسته از دست آدمها و دنیاهاشان.
و غمی داشت، به وسعت 30 سال. به وسعت از دست دادن بانوی پهلو شکسته ای که تمام دلخوشی اش بود.
مرد خسته بود و شکسته. ....................
از غروب قرار نداشت. تمام شب را نماز خواند. و مانند مسافری که دلواپس جاماندن از قطار باشد، دلشوره ای عجیب در دلش آشوب می کرد.
و چقدر شیرین بود ضربه ی شمشیر بر فرقش که فریاد زد : " فزت و رب الکعبه "" .
...........................
(1) مرد عدالت؛ مرد دین؛ مرد جنگ؛ مرد مهربانی؛ مرد ...
جای پای تو ()